آگاهی: چشم اسفندیار خودکامه‌گان

kaleme.jpg

لينکده خوابگرد

ادامه...

موضوعات

  قدريه[9]
  مهمان‌نوشته‌ها[2]
  موسيقی[165]
  مداخله‌ی بشردوستانه[2]
  نقد و نظر[108]
  نکوداشت[5]
  نامه‌ی عين‌القضات[4]
  همين‌جوری[1]
  هذيان‌ها[103]
  واقعه[47]
  وبلاگستان[45]
  کتاب[13]
  گلهای تازه[12]
  پادکست[4]
  پرونده‌ی «ما ايرانيم»[4]
  پرونده‌ی ملوانان انگليسی[6]
  پرويز مشکاتيان[11]
  پراکنده‌ها[30]
  پرده‌نويسی[6]
  آسیب‌شناسی تکفير[4]
  اميدانه[5]
  انتخابات ۸۸[74]
  از رسانه‌ها[31]
  بسط تجربه‌ی نبوی[17]
  تک‌مضراب[49]
  تأملات[128]
  تأملات مصريه[7]
  تذکره[77]
  جنبش سبز[51]
  حافظانه[2]
  حاشيه‌ها[78]
  خبرپاره[1]
  دين[63]
  ديوانيات[34]
  در فراق پرويز[8]
  در نقد نيلگون[12]
  در نقد نيکفر[4]
  در نقدِ سياست‌زدايی از سياست[4]
  درباره‌ی ميرحسين موسوی[7]
  درباره‌ی معماری[4]
  درباره‌ی نصر حامد ابوزيد[4]
  درباره‌ی پاپ بنديکت[6]
  درباره‌ی آرامش دوستدار[4]
  درباره‌ی الحاد[1]
  درباره‌ی اکبر گنجی[11]
  درباره‌ی اخلاق و سياست[2]
  درباره‌ی اخلاق جهان‌شهری[2]
  درباره‌ی تقوا[4]
  درباره‌ی حجاب[4]
  درباره‌ی حرمت و حريم[1]
  درباره‌ی خاتمی[9]
  درباره‌ی خشونت[5]
  درباره‌ی دموکراسی[1]
  درباره‌ی رهبری[4]
  درباره‌ی سکولاريسم[8]
  درباره‌ی غرب[7]
  درباره‌ی غزه[5]
  رمضانيه[11]
  روزنوشت‌ها[121]
  روش نقد[3]
  زمزمه‌های دل[137]
  سفرنوشت[59]
  سياست[79]
  ساغر نوشته‌ها[4]
  شين‌نامه[13]
  شعر[38]
  طنزگونه[5]
  طهارت‌نامه[8]

پيوندها

مؤسسه‌ی مطالعات اسماعيلی

لايک‌خور

بايگانی

  بهمن ۱۳۹۰
  دی ۱۳۹۰
  دی ۱۳۹۰
  آذر ۱۳۹۰
  آبان ۱۳۹۰
  شهریور ۱۳۹۰
  شهریور ۱۳۹۰
  مرداد ۱۳۹۰
  تیر ۱۳۹۰
  خرداد ۱۳۹۰
  فروردین ۱۳۹۰
  فروردین ۱۳۹۰
  اسفند ۱۳۸۹
  بهمن ۱۳۸۹
  دی ۱۳۸۹
  آذر ۱۳۸۹
  آبان ۱۳۸۹
  مهر ۱۳۸۹
  شهریور ۱۳۸۹
  مرداد ۱۳۸۹
  تیر ۱۳۸۹
  خرداد ۱۳۸۹
  اردیبهشت ۱۳۸۹
  فروردین ۱۳۸۹
  اسفند ۱۳۸۸
  بهمن ۱۳۸۸
  دی ۱۳۸۸
  آذر ۱۳۸۸
  آبان ۱۳۸۸
  مهر ۱۳۸۸
  شهریور ۱۳۸۸
  مرداد ۱۳۸۸
  تیر ۱۳۸۸
  خرداد ۱۳۸۸
  اردیبهشت ۱۳۸۸
  فروردین ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۷
  بهمن ۱۳۸۷
  دی ۱۳۸۷
  آذر ۱۳۸۷
  آبان ۱۳۸۷
  مهر ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آذر ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

از خيال‌خانه‌ی زمزمه‌های کنج خلوت...

۱. امروز داشتم شعر «چاووشی» اخوان را با صدای خودش – از آلبومی به همین نام که آهنگ‌اش را مجيد درخشانی ساخته است – گوش می‌دادم و مدام خيام در ذهن‌ام گذر می‌کرد. یاد اين رباعی مشهور خيام افتادم که:
قومی متفکرند اندر ره دين
قومی به گمان فتاده در راه يقين
زان می‌ترسم که بانگ آيد روزی
کای بی‌خبران راه نه آن است و نه اين
و به فکر فرو رفتم که آن بيت اول را چگونه می‌شود خواند؟ مصرع دوم بیت اول را می‌شود به دو شکل علامت‌گذاری کرد (فعلا در درست يا غلط بودن‌ هيچ يک از علامت‌گذاری‌ها بحث نمی‌کنیم): ۱. قومی به گمان،‌ فتاده در راه یقين؛ يا ۲. قومی به گمان فتاده، در راه یقين. در اولی، يعنی عده‌ای خيال برشان داشته است که به يقین رسيده‌اند يا در همين جهان خيال‌آلوده‌شان در پی يقين می‌دوند و در دومی مضمون مصرع می‌شود: عده‌ای در راهِ يقين، دچار گمان شده‌اند. البته فکر می‌کنم همان روايت نخست صحيح‌تر است چون در انديشه‌ی خیامی اساساً اين طعنه‌ی رندانه هميشه نثار کسانی می‌شود که ادعای يقین دارند يا فکر می‌کنند امری يقینی در عالم محقق می‌شود و از اين حيث حافظ در بعضی جاها بسيار شبيه خیام است – يا در واقع خيام نسخه‌ی سياه و سفيد حافظ است و حافظ مينياتوری رنگارنگ و دلرباتر که تصاوير خيال‌انگيزتری به مضامين خیامی بخشيده است؛ به ويژه جایی که می‌گويد: کس ندانست که منزل‌گه معشوق کجاست / اين‌قدر هست که بانگ جرسی می‌آيد.

از تأمل در روایت بيت اول که بگذريم در بیت دوم به پارادوکسی می‌رسيم: روزی ممکن است خبری بيايد (از کجا؟) که شماها همه گرفتار ظن و خيال بوده‌ايد. اين‌ها چه کسانی هستند؟ طبعاً يک گروه دين‌ورزان‌اند که اعتقادی يقينی به حيات پس از مرگ دارند. گروه ديگر، البته شامل کسانی است که به هر نوع انديشه‌ای باور يقینی و جزمی دارند. مضمون رباعی خيام روشن است: پرهيز دادن از جزمیت و خود مطلق‌پنداری يا گمانِ يقين به خويش بردن. خيام آدمی را به مویی آويزان می‌کند که هميشه بر سر ایمان خويش بلرزد. ولی پارادوکس قصه اين‌جاست که او انگار دارد از جهان سومی حرف می‌زند. انگار در ذهن خود او هم عالمی هست که نه همين عالم است و نه عالم ديگر متدينان ولی عالم سومی است که فوق و بالای اين دو عالم وجود دارد و کسی از آن‌ جهان می‌تواند ندا به دین‌ورزان و غیر دين‌ورزان بدهد که همه‌تان فريب خورده‌اید! خوب سؤال اين است که دقیقاً چه چیزی باعث می‌شود که گمان خيامی به وجود احتمالی چنين عالمی اعتبارش بیشتر از گمان دين‌ورزان به وجود عالمی دیگر باشد؟ فکر می‌کنم از منظر بیرونی هيچ رجحانی به هم ندارند و انگار خودِ خیام هم گرفتار همین محدودیت بشری است ولی تفاوت بزرگ خیام با آن گروه دیگر اين است که او از اين رباعی رندانه هم انديشه‌ی جزمی و مطلقی نمی‌سازد.

۲. در هم‌تنيدگی غم و شادی و هم‌قران بودن اين دو با هم در شعر ما پديده‌ی غريبی است. در شعر بعضی شاعران ما هم‌عنانی اين دو مضمون گويی سویه‌ی حکیمانه‌ای دارد. دو مثال بلافاصله به ذهن‌ام می‌آيد. حافظ در آن غزل درخشان و امیدبخشی که دارد، مطلع غزل‌اش اين است: «رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند» که سراسر نوید است و مژده‌ی شادمانی و به پايان رسيدن غم. اما درست در همين غزل که اين همه سخن از اميد و بهبودی و به‌روزی هست و نويد پايان شام سياه ستم، باز هم مضمون مرگ‌آگاهی و از پشت پرده سرک کشيدن غم را می‌بينیم: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». 

يا اين بیت ديگر حافظ را در نظر بگيريد: گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز / که خيمه سايه‌ی ابر است و بزم‌گه لب کشت. در اين بیت البته نويد اميد هست و قناعت و شاعر از منظری به عالم نگريسته که حتی در تلخ‌ترین لحظات هم آدمی می‌تواند فرصت را مغتنم بشمارد (و اين قدر «فرصت» را دانستن در شعر حافظ مضمون پرمايه و فربهی است: فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست). حافظ حتی با «سايه‌ی ابر» که لحظاتی بيش – البته در فضای کويری ايران – درنگ ندارد، می‌خواهد لاف سلطنت بزند و پادشاهی کند! يعنی از يک سو، زودگذر بودن و حباب‌وار بودن اساس اين هستی را با تمثيل ابر به شنونده گوشزد می‌کند و از سوی دیگر چنان تصويری از داستان می‌سازد که شنونده گويی می‌تواند برای لحظه‌ای هم که شده تمام آن رنج و غم را از یاد ببرد و البته اين‌جاست که خيال شاعر جولان می‌کند و شعله‌وار در خود می‌گردد و با خود می‌رقصد.

اين بيت از سايه هم همين مضمون را دارد: به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند / چو چشم باز کنی صبح ره‌نورد اين‌جاست. و اين بيت اميدبخش که حکايتی کهن را تکرار می‌کند و قصه‌ی حکيمان کهن را باز می‌گويد، درست در غزلی است که سراسر حکايت رنج است و غم: حکايت از چه کنم سينه سينه درد اين‌جاست / هزار شعله‌ی سوزان و آه سرد اين‌جاست (و البته باقی ابيات هم مضمون حزينی دارند). ولی اين کنار هم نشستن غم و شادی، کيمیای غريبی در شعر فارسی ساخته است.

۳. آدمی درباره‌ی همين چيزها – که نوشتم – فکر می‌کند که گاهی با اين‌ها غم‌های‌اش را از ياد ببرد. ولی البته غم نه ناپديد می‌شود و نه به اين سادگی از ياد می‌رود. غم هست. همين‌جوری هست برای خودش. هم‌زاد آدمی است. ناپديد نمی‌شود. درست همان‌جور که شادی هم هست. حضور غم و شادی به فراخور شخصيت افراد و طبيعت‌شان در زندگی آن‌ها متفاوت است. بخت و اقبال هم البته در ميزان هر یک سهمی دارند. ولی چه می‌شود کرد؟ واقعيت زيست بشری همين است که هست. آدمی موجودی است عشق‌آلود و دردمند، شادخواری غم‌پرست و دردمندی فارغ‌بال. و اين تناقض‌ها در وجود آدمی به وفور يافت می‌شود. همین تموج احوالی آدمی و تلون خاطر اوست که او را آدمی می‌کند؛ جز اين اگر باشد، آدمی نيست؛ ماشين است. درست از همين روست که اعتماد چندانی ندارم به آدم‌هايی که در پوست عرفان و سلوک می‌خزند و نمايش بسط و امنیت خاطر و آرامش و سکينه می‌دهند. در هر آرامش و سکينه‌ای طوفانی عظيم نهفته و خفته است. به مولوی که فکر می‌کنم – که از تیزپروازترين عقابان عرصه‌ی عرفان و سلوک سرزمين ماست – ياد اين بیت او می‌افتم:
شير سیاه عشق تو می‌کَنَد استخوان من
نی تو ضمان من بدی؟ پس چه شد آن ضمان تو؟

و چه شکايت دردمندانه و عتاب گله‌آميزی در همين تک بیت هست! باور نکردنی است اين خروش از آن جان عاشقِ دوزخ‌آشام. و همین است که بشريت او را به بليغ‌ترین وجهی نمايش می‌دهد.

تمت!

عبوسِ زهد...

گاهی اوقات فکر می‌کنم که شايد موسيقی است که دوباره مرا به دامان شعر می‌کشاند يا – دقیق‌تر بگويم – مرا با شعر هم‌نشين و هم‌نوا می‌کند که «همچون حلقه‌ی آتش در اين گرداب می‌گردم». طرفه‌ اين است که درست از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی به شعر پناه می‌برم. اين نکته البته نيازمند توضيح است چون خواننده بلافاصله برداشت معکوسی از آن می‌کند.

وقتی می‌گويم شعر، مرادم شعری است که با عظمت آدمی نسبتی دارد؛ يا شعری که آدمی را همان‌گونه که هست، با خویشتن خودش در برابر روی‌اش، عريان می‌کند. و اين شعر همان شعری است که می‌تواند آينه‌وار آدمی را به خودش نشان بدهد. چنين شعر، مضامين رندانه دارد. بگذارید يک قدم فراتر بگذارم: چنين شعری رنگ و بوی کافری دارد. اين نوع شعر، ميانه‌ای با زهدفروشی و عرفان‌تراشی ندارد. عرفان برای من – عرفانی که ارزش‌مند است و ارج‌مند – دقیقاً همان عرفانی است که آدمی را از فرش به عرش می‌کشاند. اين عرفان، آدمی را ذلیل نمی‌بيند؛ بلکه آدمی در اين عرفان عزيز است و هم‌رديف و هم‌شانه‌ی خدا. در چنین عرفانی است که آدمی، آينه‌ی خداست و از دل چنين معرفتی است که آدمی خدا را با شناختنِ خود می‌شناسد – یا باز می‌شناسد.

صريح‌اللهجه‌ترين و آشکارگوترين شاعری که این ویژگی را – در ميان ایرانيان – دارد، همانا خواجه‌ی شيراز است. اين مضامین را چه بسا بتوان مثلاً در شعر مولوی و عطار و سنايی هم يافت. ولی از اين قله‌ها که عبور می‌کنيم، ديگر عرفان هم دست‌مالی می‌شود و تبديل به منظومه‌ای بسته و منجمد می‌شود که تنها به کار مريد پروردن می‌آيد نه مريد رها کردن و پرواز دادن عقابان در زنجير.

حالا چرا از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی؟ به خاطر اين‌که درست در همين بحث‌ها – به ويژه وقتی که هنگام سخن گفتن از دين‌ورزی و باورهای دينی پای عقل و فلسفه در ميان می‌آيد – سخنان رندانه و برنده‌ی دريادل دلير و سرآمدی مثل حافظ می‌تواند گره از گره اين تعصب‌ها و خامی‌ها و پا فشردن‌ها بر حقارت تنگ‌نظری بگشايد. برای من هیچ چیز عظمت‌اش از خودِ آدمی بيشتر نيست. هيچ چيز در اين عالم نيست که شأن‌اش از شأن خودِ آدمی فراتر باشد که آدمی خود را در خدمت آن بگمارد. من از مضمون اين حديث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک» اين را می‌فهمم که گويی آفرينش برای همين آدمی بوده است. يعنی جامه‌ی کرامتی که بر تن انسان است، او را در مقامی می‌نشاند که نه تنها او در خدمت دين نيست بلکه دين برای او وسيله است و نردبان برای اين‌که بر مسند ازلی و ابدی خودش بنشيند؛ برای اين‌که هم‌زانوی خدا باشد. همه چيز در خدمت اوست تا او به معراج برسد. چيزی در این عالم محسوس و معقول نيست که برتر و فراتر از او باشد. اوست که آينه‌ی خداست. با اين آينه نبايد دم‌سردی کرد. هيچ چيز و هيچ کس، از خودِ اين آدمی، از گشايش و رهايشِ خردِ او ارج‌مندتر و قدسی‌تر نيست. اگر قدسيتی هست، در خودِ اوست.

اين است که وقتی می‌خوانی که:
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پياله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

يا وقتی می‌گويد که:
پشمينه‌پوش تندخو کز عشق نشنيده است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند

و هم‌اوست که به چه ظرافتی می‌گويد:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه‌ی دردی‌کشان خوشخويم

و این دردی‌کش خوشخو بودن، این انبساط خاطر، اين پرهيز از «زهد»، کيفيت غريبی است و موهبتی است کم‌ياب. شايد حافظ در حافظه‌ی فرهنگی ايرانیان، مانند پادزهری بوده است که تلخی‌های تنگ‌نظری‌ها و تعصب‌ها و جمودهای فکری را خنثی می‌کرده است. هر چه هست، امروز گويی هم‌نفس حافظ شدن، گويی در سايبان خنکی آرميدن است پس از عبور از گرمای گدازان و کشنده‌ی کوير...

افسانه‌های دهان‌بند و اخلاق و تعهد علمی

اين سياست يا استراتژی برای ما ايرانيان به ويژه بسيار آشناست که هر وقت نظام مسلط و قدرت حاکم خواسته است کسی را خاموش کند و دهان‌اش را ببندد به سوی انواع و اقسام اتهام‌زنی‌ها و برچسب‌زدن‌هايی رفته است تا به تدريج منتقدان یا کسانی را که نظری متفاوت با نظر رسمی دارند از میدان به در ببرد. در همين جمهوری اسلامی، اتهاماتی نظير «ضد انقلاب»، «ضد ولايت فقيه» يا «ضد اسلام» يا «بی‌دين» به بسیاری زده شده است (فارغ از اين‌که چقدر اين اتهامات درست است يا نه) تا فردی را که آماج اين نسبت‌هاست از ميدان به در کنند. کسانی که قربانی این برچسب زدن‌ها شده‌اند افراد مختلفی بوده‌اند از چهره‌های سياسی بگيرید تا شخصيت‌های علمی، فرهنگی و هنری.

امروز، تصادفاً، نسخه‌‌‌ای از ترجمه‌ی فارسی کتاب استيفن والت و جان می‌يرشايمر به دست‌ام رسيد و همين روزها بعد از مدت‌ها دوباره مشغول خواندن اين کتاب بودم که به ويژه اين روزها که بحث از برنامه‌ی هسته‌ای ايران و روابط ايران و آمريکا و نقش اسرايیل در اين ماجرا داغ است، اين کتاب به نحو شگفت‌آوری آگاهی‌بخش و روشنگر است. خواننده وقتی اين کتاب را می‌خواند از مشاهده‌ی شباهت‌های غريبی که ميان لابی اسرايیل و فعاليت‌های‌اش و اتفاق‌هايی که اين روزها در ايران و حول مسايل سياسی ايران می‌افتد حیرت می‌کند (جدای از این‌که يک فصل اين کتاب اختصاصاً درباره‌ی ايران، سياست هسته‌ای ايران و نقش اسراييل در این قصه نوشته شده است). اين روزها که در ایران، فضای فرهنگی و فکری به شدت بيمار و سياست‌زده است، برای من اسباب حيرت بود که کسی اين کتاب را ترجمه و چاپ کرده است. اين کتاب با عنوان «گروه فشار اسراييل و سياست خارجی آمريکا» به ترجمه‌ی رضا کامشاد توسط انتشارات فرزان روز منتشر شده و چاپ اول آن در سال ۱۳۸۸ بوده است (نمی‌دانم که اين کتاب بعداً هم تجديد چاپ شده است يا نه). اهميت اين کتاب به اين است که در ميان خيل ادبيات مبتذل و ميان‌مايه‌ای که بر مبنای ايدئولوژی اسراييل‌ستيزی جمهوری اسلامی و تخيلات نظریه‌پردازان خودجوش حکومتی تولید می‌شود، کتاب فوق يک پژوهش ارزنده‌ی علمی است که دو نفر آکادميسين معتبر انجام داده‌اند و بی‌شک يکی از کتاب‌های تراز اول در اين حوزه‌ از تحقيق است.


عجالتاً يکی دو بند از اين کتاب را نقل می‌کنم که سخت به نکته‌ای که می‌خواهم بگويم مربوط است. اين دو بند از صفحات ۲۳۵ تا ۲۳۷ کتاب نقل شده است و درباره‌ی اتهام ضد يهوديت و سامی‌ستيزی است که همواره از ابزارهای قوی لابی اسرايیل برای خاموش کردن همه‌ی منتقدانی بوده است که کمترين اعتراضی به اسرايیل داشته‌اند (و در ميان کسانی که این برچسب را خورده‌اند حتی می‌توان نام جيمی کارتر، رييس جمهور اسبق آمريکا، و فرانسيس فوکوياما نظريه‌پرداز سياسی نزديک – يا سابقاً نزديک – به نئوکان‌ها را ديد). البته من اين عبارات را جور ديگری ترجمه می‌کردم (مثلاً به جای ضد يهوديت تقریباً همه جا می‌گذاشتم «سامی‌ستيز» يا «يهودستيزی»)، ولی به هر حال، ترجمه‌ی فارسی‌اش به قدر کافی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان رسا و روشن است.

«ضد يهوديت حقیقی، يهوديان را به طرق تبعيض‌آمیز مختلف طوری با ديگران فرق می‌گذارد که به آن ديگران اجازه می‌دهد روی آن‌ها انگشت بگذارند و، آن‌ها را به انحاء کوچک و بزرگ مورد ايذاء و اذيت قرار دهند. ضد يهوديت عقيده دارد که يهوديان به ظاهر درگير در فعاليت‌های سياسی قانونی – نامزدی برای مقام، اهدای اعانه به مبارزات سياسی، نوشتن کتاب و مقاله، يا سازمان‌دهی گروه‌های ذی‌نفع – در عمل دست به توطئه و تبانی مخفيانه و پشت پرده می‌زنند. ضد يهودان حقيقی گاهی حامی اقدامات حاد برای محروم کردن يهوديان از حقوق کامل سياسی‌اند و در مواقعی اذيت و آزار بی‌رحمانه‌تر يهوديان را تبليغ می‌کنند. ضد يهوديت، حتی در حالت معتدل‌ترش، به اشکال مختلفِ قالبی زیاده‌روی می‌کند و به طور ضمنی می‌گويد که يهوديان باید به چشم سوء ظن و تحقير نگريسته شوند، و اين در حالی است که در صددند آن‌ها را از امکان شرکت کامل و آزاد در همه‌ی حيطه‌های اجتماع محروم کنند. ضد يهوديت، بنابر ويژگی‌های‌اش، به ساير اشکال نژادپرستی يا تبعيض مذهبی می‌ماند، که همه‌ی آن‌ها از پايان جنگ بين‌الملل دوم از طرف اروپا و آمريکا به شدت محکوم شده‌اند.

بر عکس، تقريباً کليه‌ی خيل غيريهوديان و يهوديانی که از سياست اسرايیل انتقاد می‌کنند و در مورد نفوذ گروه فشار اسرايیل بر سياست خارجی آمريکا نگرانی دارند از اين نظرات سخت مضطرب می‌شوند و با قاطعيت آن‌ها را رد می‌کنند. واقعاً، آن‌ها عقيده دارند يهوديان انسان‌هايی نظير سايرين هستند، به اين معنا که قادر به انجامِ هم اعمال خوب و هم اعمال بد هستند، و اين‌که حق دارند از منزلتی همانند ساير اعضای جامعه برخوردار شوند. آن‌ها هم‌چنين معتقدند اسراييل نظير ساير کشورها عمل می‌کند يعنی سخت از منافع خودش دفاع می‌کند و بعضی اوقات سياست‌هايی را دنبال می‌کند که عاقلانه و منصفانه هستند و بعضی اوقات دست به اعمالی می‌زند که از نظر استراتژيک احمقانه و حتی غيراخلاقی می‌‌باشند. اين رويکرد خلاف ضد يهوديت است. خواسته‌اش اين است که با يهوديان مثل هر کس ديگر رفتار شود و با اسراييل به عنوان کشوری عادی و قانونی برخورد شود. در اين نگرش، اسرايیل وقتی درست عمل می‌کند باید مورد تحسين قرار گيرد و اگر خلاف آن باشد مورد انتقاد. آمريکايیان نيز باید حق داشته باشند هنگامی که اسرايیل به منافع آمريکا لطمه می‌زند نگران و منتقد باشند، و آمريکاييانی که به اسرايیل اهميت می‌دهند بايد آزاد باشند هنگامی که دولت‌شان به اعتقاد آن‌ها کاری خلاف منافع کشورش انجام می‌دهد انتقاد کنند. در اين‌جا، نه رفتاری خاص وجود دارد نه معياری دوگانه. به همين ترتيب، اکثر منتقدان گروه فشار اسراييل آن را به عنوان گروه توطئه‌گر يا تبانی‌کن نمی‌بينند؛ بلکه استدلال می‌کنند – چنان‌که ما می‌کنيم – که سازمان‌های هواخواه اسراييل همانند ساير گروه‌های ذی‌نفع عمل می‌کنند. با آن‌که اتهام ضد يهوديت می‌تواند ترفند مؤثر بدنام‌کننده‌ای باشد، معمولاً واهی و بی‌اساس است...

بگذاريد صريح باشيم: ضد يهوديت پديده‌ای نفرت‌انگيز با سابقه‌ای طولانی و غم‌انگيز است، و تمام مردم باید بر عليه احيای آن هوشيار باقی بمانند و هر زمان سر برآورد آن را محکوم نمايند. علاوه بر آن، ما همگی بايد از حضور ضد يهوديت واقعی در بخش‌هايی از جهان عرب و اسلام (و در جوامع ديگر – برای مثال، روسيه) و همين‌طور در قسمت‌هايی از آمريکا و جامعه‌ی اروپا نگران باشيم. ولی ضروری است که ما بين ضد يهوديت راستين و انتقاد مشروع از سياست اسرايیل تفاوت قايل شويم، زير مغشوش کردن آن‌ها مبارزه با تحجر و بحث هوشمندانه راجع به سياست خارجی آمريکا را دشوارتر می‌سازد. آمريکايیان بايد آزاد باشند عمليات گروه‌هايی را که به منظور حمايت بی‌دریغ و بدون قيد و شرط به اسراييل، آمريکا را تحت فشار می‌گذارند، مورد بحث و گفت‌وگو قرار دهند به همان نحو که ما بدون نگرانی از بدنام شدن يا کنار گذاشته شدن فعاليت‌های سياسی، ساير گروه‌های ذی‌نفع را مورد تحقيق قرار می‌دهيم


همان‌طور که می‌بينيم بحث اتهام سامی‌ستيزی یکی از محورهای کليدی حملات لابی اسراييل برای خاموش کردن مخالفان و منتقدان اسراييل است (نويسندگان کتاب‌ در بخش‌های ديگری، ساير استراتژی‌های اسرايیل را نيز بررسی کرده‌‌اند، از جمله موضوع حمله کردن و پاپوش دوختن برای دانشگاهيان منتقد اسراييل). اين کتاب، فصلی دارد که – چنان‌که اشاره کردم – درباره‌ی ايران و برنامه‌ی هسته‌ای ايران است. اين فصل را به طور کامل می‌توانيد از اين‌جا دانلود کنيد. البته برای فهم کليت بحث به گمان‌ام ضروری است که کل کتاب را بخوانيد (کسانی که در ايران هستند، حتماً می‌توانند کتاب را تهيه کنند). اين بخش به خوبی نشان می‌دهد که چرا و تا چه اندازه نقش اسرايیل در بحران هسته‌ای ايران مهم و کليدی است و نمی‌توان آن را ناديده گرفت. 

زمزمه‌هايی که اين روزها می‌شنويم مبنی بر اين‌که بحث کردن درباره‌ی اسراييل بيهوده است يا اسرايیل مسأله‌ی ما نيست در واقع بحث را به مسأله‌ای حاشيه‌ای تقليل می‌دهند و نفس سخن گفتن درباره‌ی اسرايیل را تبديل به حوزه‌ای ممنوعه می‌کنند که گويا هيچ تأثيری بر وضع فعلی ما ندارد. اسرايیل‌شناسی ما، درست مانند شرق‌شناسی يا غرب‌شناسی يا فلسفه خواندن يا هر حوزه‌ی علمی و معرفتی ديگری مهم است و بی‌شک دست‌گير ما در رسيدن به فهمی دقيق‌تر و آگاهانه‌تر برای اتخاذ تصميم‌هایی خردمندانه‌تر است. تنها چيزی که از اصرار بر نفهميدن اسرايیل و پافشاری بر ندانستن نقش اسراييل در اين قصه حاصل ما می‌شود، ناکامی و سرخوردگی است و تير از تاريکی خوردن. هم‌چنین بحث کردن درباره‌ی اسرايیل و انتقاد از اسرايیل (چه زبان‌اش نرم باشد و چه درشت) مترادف با «ضديت» با اين و آن يا وسواسِ دشمن‌تراشی نیست (درست به همان دليلی که انتقاد از اسرايیل مترادف با سامی‌ستيزی نيست و برچسب سامی‌ستيزی بيشتر برای بدنام کردن يا خاموش کردن منتقدان به کار می‌رود). در ايران هم اين روزها هر جا زمزمه‌ی انتقادی بر می‌خيزد، انواع برچسب‌هایی از اين جنس حواله‌ی منتقد می‌شود. سخن گفتن از اسرايیل و نقد اسرايیل و بررسی نقش آن در وضع سياسی فعلی ايران تنها زمانی می‌تواند حاشيه‌ای تلقی شود و بی‌اهميت باشد (و مثلاً برخاسته از وسواس بيمارگونه‌‌ی دشمن‌تراشی يا ضديت‌سازی باشد) که واقعاً اسراييل هيچ نقشی در اين قصه نداشته باشد يا درباره‌ی نقش‌اش اغراق و مبالغه شده باشد. کتاب بالا، و بسياری پژوهش‌های علمی و آکادميک درجه‌ يک (نه ستون‌نويسی‌های روزنامه‌نگارانه و انشاوار) با موفقيت نشان داده‌اند که درباره‌ی اين‌که اسرايیل نقش پررنگی در بحران سياسی ايران در خصوص پرونده‌ی هسته‌ای‌اش دارد، هيچ مبالغه و اغراقی نشده است. به عبارت دقیق‌تر، هر گونه بحثی درباره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای ايران و سرنوشت آن، بدون سخن گفتن از نقش اسرايیل در اين قصه، ابتر و ناقص است. حتی اگر جنبه‌ی سياسی قصه و اهميت آن را برای منافع ملی ايران در نظر نگيريم، باز هم بحث درباره‌ی سياست اسرايیل و نقش لابی اسراييل اهميتی آکادميک و علمی برای پژوهشگران حوزه‌ی سياست، جامعه‌شناسی و بحث‌های مربوط به دموکراسی، حقوق بشر و قوانين بين‌المللی دارد. دستور «بحث بس» درباره‌ی اسرايیل دادن، کمابيش چيزی است شبيه تهمت «سامی‌ستيزی» زدن به همه‌ی منتقدان اسراييل. 

چه بسا اسراييل و مسأله‌ی خاور ميانه برای عده‌ای تبديل به بحثی فرساينده و خسته‌کننده شده باشد. يعنی تاريک بودن افقِ پيدا شدن راه حلی عملی ممکن است باعث شود کلاً از خير فکر کردن و بحث کردن درباره‌ی آن بگذرند. ولی ما درباره‌ی افراد عادی و زندگی روزمره‌شان صحبت نمی‌کنیم. مخاطب ما، دانشوران، روشنفکران و سياست‌پژوهانی است که دغدغه‌ی روزمره‌شان همين مسايل است. اين بحث، البته، سر دراز دارد و نمی‌شود به يکی دو يادداشت آن را جمع کرد. عجالتاً شايد برای خواننده جالب باشد يادداشتی را که چندی پيش به اضافه‌ی ترجمه‌ی سخنرانی ايلان پاپه در دانشگاه وست‌مينستر منتشر کردم و هم‌چنين مقاله‌ای که ديروز در جرس منتشر شد بخوانند. با اين توضيحات، فکر می‌کنم خواننده‌ی منصف و هوش‌مند در می‌يابد که محور اين بحث‌ها نه اسرايیل‌ستيزی (يا آمريکاستيزی يا عرب‌ستیزی يا هر نوع «ستيز» و «ضديت» ديگری است) و نه وسواس بيمارگونه‌ای برای دشمن‌تراشی و توهم توطئه داشتن. موضوع سخن من، مسايلی است واقعی و علنی که بدون هيچ پرده‌پوشی و تستُّری در صحنه‌ی سياست بين‌المللی در حال وقوع است. می‌توانيم خودمان را به نشنيدن يا نديدن بزنيم و سرمان را زیر برف بکنيم. ولی با نديدن و نشنيدن ما – يا اين‌که روی‌مان را به سوی ديگری بگردانيم – واقعيت عوض نمی‌شود. ما ممکن است اسرايیل را رها کنيم، ولی بدون شک اسرايیل ما را رها نخواهد کرد و پيامدهای مداخله‌ی مستقيم و غيرمستقيم اسراييل تا سال‌ها و دهه‌ها در صحنه‌ی سياسی خاور ميانه و در کشورهای منطقه باقی خواهد ماند. کمترين کاری که ما می‌توانيم بکنيم کوشش برای فهم صادقانه، منصفانه، موشکافانه و بی‌طرفانه‌ی قصه است. بی‌طرف بودن هم فقط پرهیز از ستيزه‌جويی، تنش‌زايی و دشمن‌تراشی نيست؛ بلکه بخش ديگری از بی‌طرف بودن هم اين است که از آن سوی بام نيفتيم و در غفلت خودخواسته و خودساخته غرق نشويم. برای نشان دادن بطلان يک نظريه، کافی است - يا لازم است - که به مدعيات آن نظريه بپردازیم و با استدلال مدعای اصلی آن را پاسخ بگوييم. هميشه پاک کردن صورت مسأله و به هم زدن کافه و تعطيل کردن اصل بحث، البته کار آسان‌تری است. کار خردمندانه‌تر و منطبق‌تر با اخلاق پژوهشی، درگير شدن با اصل استدلال است نه خط زدن خود صورت مسأله. دقت کنيد که حتی ممکن است مسأله‌ای نادرست طرح شده باشد، ولی برای نشان دادن نادرستی آن نيز، هم‌چنان باید به مدعيات آن پرداخت نه اين‌که سخن را به جای ديگری ببريم و اصل بحث را تعطيل کنيم.

مرتبط: اين پست وبلاگ آق بهمن و هم‌چنين يادداشت‌اش در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی با عنوان «تاثیر لابی اسرائیل بر سیاست خارجی آمریکا» مقدمه‌ی خوبی است برای شناخت کتاب بالا.

اصغر فرهادی و جدايی دولت از ملت

هنوز شاید يک‌ساعت از اعلام برنده شدن فيلم «جدايی نادر از سيمين» اصغر فرهادی نگذشته است و شادی است که موج می‌زند ميان ایرانی‌ها. پیام از اين رساتر و گویاتر نمی‌تواند باشد: مردمی که آزادی و شادی می‌خواهند، اين آزادی و شادی را به فرموده‌ی دولت و حکومت نمی‌پسندند و نمی‌خواهند. شادی حق مردم است؛ چيزی نيست که دولت و حکومت بر مردم روا بداند يا به آن‌ها هديه کند. و اين‌که شادی حق مردم ماست، سياسی‌ترین مضمونی است که زاييده‌ی جنبش سبز است. رخداد امشب يک پيروزی نرم برای جنبش سبز بود. شب پیروزی شادی بر اندوه و رنج و افسردگی و نوميدی.

حاکمان جمهوری اسلامی – به ويژه کسانی که در اين چند سال زبانه‌ی بیدادشان به فلک رسيده است و رمق و نفس آزادی و شادی ملت ما را ستانده‌اند، چیزی جز رنج و غم و اندوه به ملت ما هديه نداده‌اند. کدام حرکت به ويژه در اين چند سال در اين نظام رخ داده که دلی را شاد کرده باشد یا لبخندی بر لبانی نشانده باشد؟ کدام سخن و گفتار از سوی دولت‌مردان يا مسؤولان عالی اين نظام سر زده است که خاطر آزادگان و خردمندان و اهل ایمان و تقوا و صاحبان دل‌های سالم و رمنده از بيماری دروغ و ریا را شاد کرده باشد؟ هر چه بيش‌تر می‌‌کاويم می‌بينيم که اين حاکمان نه تنها شادی و تبسم را به کسی هدیه نداده‌اند بلکه هر جا توانسته‌اند شادی و آزادی و خرمی و آسايش مردم را از صغير و کبیر و پير و جوان و مرد و زن ربوده‌اند. تنها هنرشان تحميل شادی خودخواسته‌ی نظامی و حکومتی و حقنه کردن فرهنگ سرهنگی بوده است.

امشب، گلدن گلوب و برنده شدن فرهادی آن‌قدر مهم نبود که هلهله‌ی شادی در دل‌های ایرانيان. امشب، جوانه‌ای که زير خروارها خاک و خاکستر ستم اين ماه‌ها و سال‌ها نفس می‌کشيد و به رغم هل من مبارز طلبيدن‌های جاهلان مکرم و اراذلِ مقدم، و فتنه‌جو خوانده شدن و بی‌بصيرت ناميده شدن، هم‌چنان زنده اما خاموش بود، سر از خاک بیرون کرد يعنی که ما هم‌چنان شاد هستيم و شادی و اميد را نتوانسته‌ايد از ما برباييد.

این مردم، به شادی دستوری تن نمی‌دهند. شادی تجويزی دلی را نمی‌گشايد و لبی را خندان نمی‌کند. درست بر عکس، هر جا که بخش‌نامه صادر کردند برای غم يا شادی، اين مردم خلاف‌اش را رفتند و گفتند و کردند. درست همان‌جا که بر سر فرهادی کوفتند و طعنه و تحقير نثارش کردند، مردم نه به خاطر جايزه گرفتن‌اش بلکه به خاطر همدلی و همراهی اين فرهادی با همين مردم،‌ با او شاد شدند و با او لبخند زدند و با او به بيداد پشت کردند: فرهادی با مردم بود و از مردم و از مردم گفت و با مردم رفت. همين خرده‌رويدادهای ظریف است که کسی شايد توجه چندانی به معنای عميق آن‌ها نکند ولی جنبش ما با همين خرده‌رويدادها زنده است و به پيش می‌رود. اصغر فرهادی و «جدايی نادر و سيمين» تنها يک نمونه و يک نماد آن است. اين ماجرا نمادين بود: نمادی از اين‌که ملت ديگر همراه دولتی نيست که شادی را از او می‌ربايد. این مردم هر جا که بخواهند بی‌آنکه منتظر صلاح‌دید و صواب‌ديد نظام و حکومت و سرداران و سرهنگان فرهنگ‌ناشناس باشند، با سائقه‌ی بشريت و انسانيت و صفای جان و دل‌شان شادی و هلهله می‌کنند. و اين مضمون همان است که در اين شعر درخشان شفيعی کدکنی متجلی است:

طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

اين واقعه پيامد سياسی ديگر هم البته برای ما دارد. رسانه‌ها همواره در متن موج‌ها زندگی می‌کنند. در اين روزها که جنگ‌طلبان و گروهی از مخالفان حکومت ايران با ساده‌لوحی در ميدانِ برافروختن آتش حمله‌ی نظامی به ایران بازی می‌کنند، این واقعه تا مدتی باعث می‌شود هم جهان و هم سياست‌مداران آمريکايی و غربی به خودِ مردم ایران بيشتر توجه کنند تا اين‌که همه‌ی هم و غم‌شان را صرف انتقام گرفتن از حاکمان ايران کنند و برای این‌ کار از مردم ايران – با تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده‌ای که اولين و مهم‌ترين قربانی‌اش خود مردم ما هستند – به مثابه‌ی سپر استفاده کنند. پيام اين جایزه دوگانه است: يکی برای مسؤولان و مقامات ايرانی که همين تازه خانه‌ی سينما را ويران کرده‌اند و رشد و رويش و قدر و حرمت ديدنِ سينمای ایران را جای ديگری به رغم ميل‌شان ديدند و ديگر برای سياست‌مداران غربی که به جای گشودن راهی به جلو، در لفافه‌ی فشار آوردن بر حکومت ايران، ملت ما را بيشتر زخمی و رنجور می‌کنند.

برنده شدن اين فيلم، برنده شدن ماست؛ تصويری از شادی ماست. آن شادی که حق ماست. شادی به يغما رفته‌ی ملتی که همواره باید تاوان ندانم‌کاری‌ها و بی‌خردی‌ها و تعصب‌ها و انتقام‌جويی‌ها و عربده‌جويی‌های حاکمان‌اش با ملت خود و با جهان را بپردازد. اين اتفاق، نويد بازگشت شادی‌های ماست و این‌که شادی برای ما نمی‌ميرد. ما به هر بهانه‌ای شادی را خواهيم زيست هر چند حاکمان بيداد شادمانی ما را نپسندند:

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست 
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست 
این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد
رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست 
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست 
خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد
این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست 
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست 
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست 
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله‌های صدای توست 
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست 
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

پول‌های مصلايی که ناگهان به حافظه‌ها بر می‌گردند!

دیدن تصاویری که فارس‌نیوز از اجتماع معترضان در برابر خانه‌ی سردار علايی منتشر کرده بود، بسیار تأمل‌برانگيز است؛ نه تنها از این باب که اين کار فارس‌نیوز خودش مثل تف سر بالاست و نوعی آبروریزی است (و البته خودشان گویا متوجه قبح و وقاحت قصه نيستند چون هميشه اين کارها را کرده‌اند و باز هم می‌کنند) بلکه جای هزاران پرسش دیگر را هم باز می‌کند. اين پرسش‌ها را می‌توان از متن شعارهایی که روی ديوار خانه‌ی علايی نوشته‌اند هم فهميد. اما علاوه بر آن، نکات مهم ديگری هم هست که خوب است زعمای اين طایفه (يا عقلای‌شان؛ اگر هنوز عاقلی در ميان‌شان باقی است) به آن فکر کنند.

پيش از اين‌که نمونه‌هایی از يکی دو شعار را بررسی کنيم، خوب است به یاد بیاوریم که اين ماجرا (اين نوع تجمع‌ها) به هيچ وجه استثناء نيست. قاعده است. قاعده‌ای است که از صدر تا ذیل نظام هم از آن باخبرند و هم می‌دانند که اين گروه وجود خارجی دارند، انگيزه دارند، حمايت قاطع پشت‌شان هست و البته هيچ هراسی از هیچ کس و هيچ چيز هم ندارند. مقید به قانون و شریعت هم نيستند. کلاً هيچ چیزی هیچ وقت جلودارشان نيست. قصه‌ی سعيد تاجیک و ليچارگويی‌اش هم مطلقاً غریب نبود. فقط گویا «بچه‌ها» کمی تند رفته بودند که خوب می‌شد بعداً گوشمالی‌شان داد. عقبه‌ی این جریان خیلی قدیمی‌تر از اين‌هاست. مسأله اعتراض کردن‌شان نيست. گمان می‌کنم اعتراض حق طبيعی هر گروه است. مسأله دو حاشيه‌ی مهم اين نوع اعتراض‌هاست. نخست اين‌که «حق» چنين اعتراض‌های پرشور و تندی در نظام جمهوری اسلامی فقط به يک گروه خاص داده می‌شود و طبعاً هر گونه اعتراض ديگری از گروه‌های متفاوت يا مقابل ولو در مدنی‌ترين شکل قابل‌تصور هم مطرح شود، مطلقاً نينديشيدنی است و در رديف کباير معاصی. دوم اين‌که، اين نوع اعتراض‌ها زبان و ادبيات خاص خودشان را دارند. از هيچ قاعده‌ی اخلاقی پیروی نمی‌کنند. چیزی به اسم تقوا برای‌شان معنا ندارد. هم در گفتار خشن‌اند و هم در رفتار (نمونه‌ی حمله به دفتر آيت‌الله صانعی را به یاد بیاورید). روی مجموعه‌ی این ابراز احساسات افسارگسيخته و بی‌قاعده که به هيچ کسی پاسخگو نيست (مگر به کسانی که نمی‌دانيم - دست‌کم ظاهراً - که هستند يا چگونه فرمان حرکت را صادر می‌کنند)، نامی هم البته نهاده می‌شود: ابراز احساسات پرشور و خالصانه‌ی جوانان مؤمنان و با اخلاص يا مثلاً امت دردمندِ شهید داده يا ايثارگران و بسيجيان و سپاهيان و الخ. 

لذا اگر بخواهيم خلاصه کنيم، اين طايفه ويژگی‌هايی روشن دارند: ۱) به هيچ قاعده و اخلاق و قانونی پاسخ‌گو نيستند؛ هميشه رفتارشان «خودجوش» است؛ لذا هر وقت در اين رسانه‌ها به عبارت «خودجوش» برخورد کرديد – که البته حکايت از بعضی هماهنگی‌های پشت پرده دارد – بدانید که بروز هر نوع خشونت و درشتی و بی‌اخلاقی و مثلاً از مهار خارج شدن امثال سعيد تاجيک کاملاً محتمل است؛ ۲) اين گروه هميشه حق اعتراض دارند و احتياجی به هيچ مجوزی هم ندارند. نیازی به نهيب عقل هم ندارند. این گروه وجه تفاوت و تمایزشان با ساير طبقات ملت تفاوتی بزرگی است که دارند: بر خلاف ديگران، هر کاری این گروه بکنند خوب است و پسنديده (ولو مثلاً حمله به سفارت بريتانيا باشد و بعدش رسوايی به بار بیايید و يکی‌يکی مسؤولان نظام با ذلت و خفت و سرافکندگی شروع به عذرخواهی کنند و کل کشور بهای سنگينی را بپردازد)؛ ۳) این گروه هيچ قاعده‌ی اخلاقی را رعايت نمی‌کنند. ابتدايی‌ترین احکام اخلاقی مسلمانی را به راحتی می‌توانند زير پا بگذارند. کافی است طرفی که عليه او اعتراض می‌کنند، از دایره‌ی «خودی»ها خارج باشد. ديگر اهميتی ندارد که برای تخريب يا نابودی او از چه شيوه‌ای می‌توان استفاده کرد. برای نابودی کسی که دیگر مثل آن‌ها نيستند، اين گروه مجازند هر کاری بکنند و البته هم‌چنان مؤمن و مخلص و پاک باقی بمانند!

با اين مقدمه، يکی دو تا از شعارها را با هم بررسی کنیم.

اولی اين است: «ملاک حال فعلی افراد است». اين شعار تقريباً در جميع مواردی که در تابلوهای گروه‌های «خودجوش» ديده می‌شود به شيوه‌ای رياکارانه (رجوع کنيد به عدم پای‌بندی اين گروه به اخلاق) استفاده می‌شود. چرا؟ به این دليل که اين شعار برای همه و در همه جا صادق نيست. اگر کسی باشد که پيشينه‌ای سوء داشته باشد و مثلاً بعداً رفتاری قابل‌قبول پیدا کرده باشد، قاعدتاً باید ملاک حال فعلی‌اش باشد. ولی اين ملاک بودن حال فعلی هميشه مشمول گذشت زمان است. به محض اين‌که همين فرد کمترين نشانی از تفاوت در رفتار و گفتارش مشاهده شود، هميشه می‌توان پرونده‌ی سنگينی از گذشته‌اش را رو کرد و او را رسوا کرد. پرونده‌سازی که قاعده‌ی هميشگی و اين روزها برجسته‌تر در نظام فعلی است، بنيان و اساس‌اش بر ملاک نبودن حال فعلی افراد است. از سوی ديگر، اين ملاک بودن حال فعلی افراد معمولاً برای کسانی استفاده می‌شود که هم‌اکنون در متن قدرت‌اند يا عزيزند و لذا برای اين‌که بتوانند به کارشان ادامه بدهند، به ديگران نهيب می‌زنند که ملاک حال فعلی‌شان است – ولو مشکلی جدی در کل حال‌شان وجود داشته باشد! (دقت کنيد که شعار مزبور اساساً در اين راستا مطرح شد که آدم‌ها تبرئه شوند نه تخطئه. یعنی هدف و غرض اصلی طرح شعار اصل برائت بود نه تخطئه. کاربرد فعلی اين شعار درست در جهت معکوس است و نقض انگیزه و نيت اوليه‌ی طراحان آن).

شعار دوم جالب‌تر است: «پول‌های مصلا چه شد؟». اين نوع شعارها البته ارتباط تنگاتنگی با همان قصه‌ی پرونده‌سازی دارد. در جمهوری اسلامی همه‌ی آدم‌ها پرونده دارد يا برای‌شان پرونده می‌سازند تا در صورت لزوم عليه‌شان استفاده شود. این پرونده‌سازی البته ظلمی علی السويه است. برای همه استفاده می‌شود، به جا یا نا به‌جا. ولی سؤال اين است: فرض کنیم که سردار علايی و اين «پول‌های مصلا» با هم ارتباطی دارد و مثلاً او پولی اختلاس کرده یا بالا کشيده يا چيزی از اين قبیل. علايی که این کار را در همين دو سه روز نکرده، پس چرا ناگهان اين گروه «خودجوش» تازه يادشان افتاده که چیزی به اسم «مصلا» هم وجود دارد؟ آيا اين پيامی برای همه‌ی کسانی نيست که دست‌شان آلوده است و تصور می‌کنند روزی ممکن است از دايره‌ی «خودی»ها خارج شوند؟ به عبارت دقيق‌تر، اين شعار اذعان به اين واقعيت است که آلودگی در ميان اردوی خودجوش‌ها بسيار زياد است ولی می‌شود تا زمانی که خودی باشند از هر آلودگی، تخلف، تقلب، بی‌اخلاقی و بی‌قانونی چشم‌پوشی کرد! (نمونه‌ی بارزش احمدی‌نژاد بود که تا مدتی عزيزکرده بود و نظرش از نظر هاشمی هم به آقا نزديک‌تر بود - بخوانيد «مطيع‌تر» و «منقادتر» بود يا می‌نمود - ولی به محض اين‌که سرکشی و تمرد، يا استقلال رأی، خودسری يا «خودجوش» بودن‌اش آشکار شد، اسم‌اش شد «انحرافی»).

لذا وقتی آدم این‌ها را جمع‌بندی می‌کند، درست نمی‌فهمد وقتی خودشان عکس اين کارهای شنيع‌شان را، که نه با عقل جور در می‌آيد، نه با اخلاق و شريعت اسلام و نه با قانون همین کشور، منتشر می‌کنند هدف‌شان دقیقاً چی‌ست؟ خودزنی و رسوا کردن خودشان و اين‌که گروهی خودجوش از گروه خودجوش ديگری انتقام بگیرد و رسوای‌شان کند؟ يا پيغام دادن به بقیه است که حواس‌تان باشد ما چنين آدم‌های بی‌مهاری داريم که هيچ چيزی جلودارشان نيست و حتی قانون هم حریف‌شان نمی‌شود (حالا نمونه‌ی حمله به سفارت بريتانيا، نمونه‌ی حادش بود؛ نمونه‌های بسيار زياد ديگری هم دارد). پاسخ هر چه باشد، يک چيز مسلم است که چنین گروهی در نظام جمهوری اسلامی وجود خارجی و عينی دارد. اين‌ها خيالی نیستند. خودجوش هستند ولی موجوداتی موهوم نيستند. هيچ کس مسؤوليت پیامدهای کارهای‌شان را نمی‌پذیرد و حاضر نيست بگويد به اشاره‌ی من چنين کردند ولی هيچ‌کس هم جلوی اين‌ها را نمی‌گیرد. به عبارت دقیق‌تر، این‌ها اهرم‌هايی هستند برای يک چيز و بس: ارعاب. ديگر شعار «تفرقه بينداز و حکومت کن» جواب نمی‌دهد؛ شعار تازه اين است: «با ارعاب حکومت کن»!

اما سؤال اصلی من متوجه همه‌ی کسانی است که خودشان را «ارزشی» می‌دانند و سعی می‌کنم جانب انصاف را نگه دارم و درباره‌ی همه‌شان يک شکل قضاوت نکنم. بسیار دوست دارم بدانم اين افراد، درباره‌ی اقدام‌های اين گروه «خودجوش» دقيقاً چه واکنشی نشان می‌دهند؟ اعتراض می‌کنند؟ امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند؟ به آن‌ها می‌گويند شما که مدعی دفاع از ارزش‌ها – و دفاع از «ولايت» - هستيد، بايد اخلاقی‌تر باشيد؟ و از آن‌ها می‌خواهند که قانون را زير پا نگذارند؟ (و به فرض هم که در زبان چنين بکنند، در عمل هم چيزی تغيير می‌کند؟!) بالاخره مجریان اين قانون و قانون‌گذاران و تمام اهرم‌های قدرت که در دست خودشان است (حالا درست است احمدی‌نژاد انحرافی شده) ولی این گروه بالاخره حاکميتی يک‌دست دارند. چرا به قانون خودشان بها نمی‌دهند؟ گرفتيم يکی نامه‌ای نوشت و گرفتيم خلاف قانون بود (اگر خلاف قانون نباشد که ديگر تکليف روشن است؛ بیخود می‌کنند می‌ريزند در خانه‌ی طرف! مگر اين‌که البته در اين کشور ملاک و معيار ديگری هم جز قانون مهم و معتبر باشد که آن وقت باید پرسيد پس اين «جمهوری اسلامی» و قانون اساسی‌اش اصلاً چه خاصیتی دارد؟ اين بود آن «نظام اسلامی» که دم از آن می‌زديد؟ و معنای‌اش البته اين است که اين نظام و همه‌ی بساط‌اش کلاً بر مبنای اسلام نيست و شکست خورده است و برای استمرار و حفظ آن بايد به چيزی بالاتر و ورای قانون مصوب و رسمی خود همين نظام متوسل شد وگرنه همه چيز از همه می‌پاشد!). چرا یکی از او شکايت نمی‌کند تا او را مثلاً ببرد دادگاه و پيش‌روی همه‌ی مردم، در برابر هيأت منصفه‌ای عمومی و بدون نياز به بازجويی و بازداشت و اعتراف، ضعف موضع‌اش را ثابت کند؟ يعنی با کثيف کردن ديوار خانه‌ی مردم و ليچار نوشتن، کدام بخش از ارزش‌های اين گروه محقق می‌شود؟ با بيرون زدن رگ‌های گردنِ دوستان «خودجوش»ِ اين‌ها، چه اصل اخلاقی بر زمین‌مانده‌ای اقامه می‌شود؟ خيلی خوب می‌شود اگر آن‌ها که طرف مقابل هستند – حتی اگر دست‌شان را محکم روی دهان ديگران گذاشته‌اند و راه نفس کشيدن و زندگی کردن اين‌طرفی‌ها را بسته‌اند و حتی اگر برای خاموش کردن آن‌ها دست به قتل و شکنجه و تهديد و هزار و يک شيوه‌ی استخفاف و ارعاب می‌زنند – گه‌گاهی وقتی با خودشان خلوت می‌کنند از خودشان بپرسند که آخر این کاری که ما کردیم از سر انصاف و مردانگی بود؟ دوست داشتيم همين رفتار را با خودمان بکنند؟ فکر می‌کنم اگر تصوری را که درباره‌ی گروه مقابل دارند و مثلاً همه‌ی آن نسبت‌هايی را که به باور من نارواست ولی به آن‌ها نسبت می‌دهند درست باشد، وقتی که اين پشتوانه‌ی قدرت را از دست بدهند خوب معلوم نيست چه بلايی سر یکايک‌شان خواهد آمد و آن وقت منطق قدرت می‌گويد دودستی و به هر قيمتی شده باید همين قدرت را حفظ کرد چون معلوم نيست بعدشان چه بلايی سرمان خواهد آمد. اگر معادله‌‌ی قدرت تغيير کند، در بهترين حالت، مخالفان آن‌ها ممکن است با عفو و گذشت و مروت با همه‌ی اين «خودجوش»‌ها برخورد کنند ولی آيا اين‌ها آن موقع احساس شرم خواهند کرد؟ اگر منطق، منطق قدرت باشد خوب طبيعی است که طرف مقابل روزی انتقام‌اش را از اين‌ها خواهد ستاند. ولی دغدغه‌ی من اين نيست که فردا چه بر سر اين‌ها خواهد آمد. نگرانی من اين است که همین امروز، خودشان چه بر سر خودشان آورده‌اند! نگرانی اين است که آيا همين کسانی که چنين حنجره می‌درند و با نام و ياد علی و حسين و زهرا، هر سخن و عمل ناحق و ناروايی از آن‌ها سر می‌زند، آيا می‌توانند خودشان را در آينه تماشا کنند يا نه؟

چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

بارها نوشته‌ام که ملت ما گنجينه‌ای دارد شگفت‌آور از فرهنگ و هنر و ادبياتی که سرچشمه‌ی اميد و جان‌مايه‌ی بينشی است که افقی فراتر از حوادث روزمره را پيش روی آدمی می‌گذارد. اين غزل شگفت‌آور حافظ که در تاريک‌ترين روزگار سرزمين ما سروده شده است، مضمون درخشان اميد و ايمان به برآمدن آفتاب از ميانه‌ی ظلمت بی‌کرانه را به شيواترين شکلی پرورانده است.

آن‌چه در زير می‌شنويد، آوازی است از شجريان در ماهور که در اجرايی خصوصی با سه‌تار محمدرضا لطفی و نی محمد موسوی روی اين غزل حافظ اجرا شده است. تاريخ‌اش گمان می‌کنم سالی در دهه‌ی ۶۰ باشد. تمام اين‌ها را وقتی کنار هم بگذاريم، به خودی خود معنايی مهم پيدا می‌کنند. صدای شجريان، ساز لطفی و موسوی و انتخاب غزل‌های حافظ را وقتی می‌گذاريم کنار نحوه‌ی ادای ابيات و تکيه‌ها و تأکيدهايی که روی کلمات می‌شنويم آن هم در آن بستر زمانی و تاريخی، گویی داريم روزگار حالِ خودمان را از نو می‌شنويم. صدای شجريان شفافيت و صلابتی دارد که بی‌شک اين اجرا را می‌توان در زمره‌ی يکی از بهترين آوازهای شجريان قلمداد کرد. ضبط برنامه‌، حرفه‌ای نيست و اجرايی است خانگی که پس از کار فراوان به شکل حاضر در آمده است.

بشنويد و محظوظ شويد.

تصريحات گفتمانی و جايگاه انسانِ ايرانی

از مهدی سپاسگزارم که با شکيبایی و حوصله يادداشت مرا خوانده است و در پاسخ مطلبی نوشته است. راه تفاهم ما ايرانيان از معبر همين گفت‌وگوها می‌گذرد و تا زمانی که هم‌چنان بساط گفت‌وگو بر پاست، می‌توانيم به يکديگر دسترسی داشته باشيم. بن‌بست ما جايی آغاز می‌شود که خود را از گفت‌وگو و روشن کردن موضعِ خویش برای همديگر مستغنی بدانيم.

در پاسخ به نکاتی که مهدی برجسته کرده است، البته می‌شود به يکايک آن‌ها پاسخ گفت ولی چون در بعضی از نکاتی که مهدی طرح کرده است، ارتباط مضمونی می‌بینم، ترجيح می‌دهم پرسش‌ها يا نقدهای مهدی را ذيل چند محور بزرگ پاسخ دهم.

اسراييل، فلسطين و ايرانيان
من در نکاتی که مهدی طرح کرده است دو نشانه‌ی مهم می‌بینم دال بر این‌که نقطه‌ی عزیمت مهدی در پاسخ گفتن به نقدِ من، هم‌چنان متأثر از گفتمان جمهوری اسلامی است. اين دو نشانه‌ی اين‌هاست:

يکم اين‌که وقتی به مهدی اعتراض می‌کنم که آن‌که گفته است در امور ما دخالت نکنيد، مقامات سیاسی فلسطينی بود در پاسخ به مقامات دولتی ايران و نبايد قصه‌ی مردم را با نزاع‌های سياسی خلط کرد. به تعبیر دقیق‌تر، مهدی موضع انسانی و عقلانی من در نقد اسراييل را – که زمين تا آسمان با جنس جنجال‌سازی‌های هوچی‌گرانه‌ی مقامات جمهوری اسلامی تفاوت دارد – به يک موضع‌گیری سياسی و تنش‌آفرین فروکاسته بود. این‌که یک پژوهشگر – يا حتی يک روشنفکر عرصه‌ی عمومی و حتی یک فعال سياسی – ادعا کند و بتواند اين ادعا را نشان دهد و مدلل کند که در اسراييل وجود دموکراسی يک افسانه‌ی ساخته‌ی دستگاه تبليغاتی صهيونيسم است يا در اسراييل حقوق بشر مکرر نقض می‌شود و جنايت علیه بشریت رخ داده است و به طور سيستماتيک رخ می‌دهد، کمترین دخلی ندارد به اين‌که محمود عباس خوشش بيايد که ما چنين نظری درباره‌ی اسراييل داریم یا نه. سخن محمود عباس جايی درست است که دارد خطاب به نظام جمهوری اسلامی ايران سخن می‌گويد. اتوريته‌ی يک پژوهشگر را که متکای سخن‌اش استدلال علمی و جامعه‌شناختی است نبايد با ادعای اتوريته‌ی يک نظام سیاسی که مشروعیت‌اش را می‌خواهد با قدرت سياسی و نظامی بسازد خلط کرد.

اما قصه به همین‌جا محدود نمی‌شود. مهدی دوباره در پاسخ من، مغالطه‌ی دومی را پيش می‌کشد که در عنوان‌بندی نکته‌ی ششم او مشهود است: «درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟» در نقد من هيچ سخنی از اعتبار داشتن يا اعتبار نداشتن درخواست رهبران فلسطینی در میان نبود. بگذارید مثال را عوض کنيم. فرض کنيد يک جامعه‌شناس یا پژوهشگر علوم سياسی بيايد نشان بدهد که در ايران – در نظام سياسی ایران – ساختاری وجود دارد که در آن حقوق بشر دستخوش بحران می‌شود و برای استقرار حقوق بشر بايد این ساختار سياسی دگرگونی بنيادين پيدا کند. گرفتيم که يک رهبر سياسی – فرض‌ کنيد مثلاً‌ حتی خوش‌نامام‌شان – به اين صورت‌بندی اعتراض کردند و گفتند شما در امور ما دخالت نکنید (اصلاً چه معنا دارد که يک سياست‌مدار به يک پژوهشگر یا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بگويد شما در امور ما دخالت نکن؟)، اين اعتراض چه وجهی دارد؟

مغز پاسخ من به مهدی این است: مهدی حتی پژوهش‌های آکادميک، موضع‌گیری‌های روشنفکران عرصه‌ی عمومی و بعضی از فعالان سياسی را می‌خواهد به جنس موضع‌گيری‌های حکومتی نظام جمهوری اسلامی – که سرشتی یکسره متفاوت دارد و اعتبارش را فقط از قدرت سياسی اين نظام می‌گيرد – فروبکاهد در حالی که منبع مشروعيت اين دو موضع و خاستگاه اتوريته‌ی اين دو از اساس متفاوت است. مثل روز روشن است که درخواست رهبران سياسی فلسطينيان معتبر است ولی البته در چارچوب خودش و در بستر مرتبط به همان سخنان. برای يک پژوهشگر مهم نيست محمود عباس خائن است يا خادم. اگر در اسراييل حقوق بشر نقض می‌شود و نظام سياسی آن يک روایت قوم‌گرايانه و نژادپرستانه و تبعيض‌آميز از دموکراسی است، این سخن از اساس مستقل از خائن يا خادم بودن محمود عباس یا مستبدانه يا عادلانه بودن نظام سياسی ايران است.

دوم این‌که وقتی از اسراييل سخن می‌گويم هم‌چنان مهدی بازی را به زمين امتيازگيری سياسی و ديپلماسی می‌برد. انگار پژوهشگر و روشنفکر عرصه‌ی عمومی ملزم به ديپلماتيک عمل کردن و در کسوت ديپلمات ماندن است. سخن او وقتی که از «تنش‌زايی» سخن می‌گويد کاملاً درست است به خاطر این‌که وقتی سياست‌مداری در قدرت باشد ناگزیر «مسؤول» است در برابر «منافع ملی» کشورش و نمی‌تواند به خاطر پژوهش عملی يک دانشمند علوم سياسی – که سخن حق و مدللی هم گفته است – سرمايه‌ی مادی، معنوی و سياسی کشورش را بسوزاند. لذا، مثل روز روشن است که موضع من – يا هر روشنفکری – نسبت به این‌که يک «دیپلمات» يا «سياست‌مدار» ايرانی بايد در قبال مسأله‌ی اسراييل يا هر مسأله‌ی ديگری چه موضعی بگیرد چی‌ست. به تعبير دقيق‌تر، مهدی وقتی موضع‌اش را بيان می‌کند در واقع همان موضع ما را تکرار می‌کند با اين تفاوت که گويی موضع ما موضعی متفاوت است – و من موضع گنجی را هم متفاوت از موضعی که مهدی می‌گيرد ارزیابی نمی‌کنم.

منافع ملی فلسطينيان چيزی است که با سیاست آن‌ها در نسبت با رهبران سياسی‌شان تعریف می‌شود. ولی بیاييد قصه را از آن سو ببینيم. به نظر مهدی، اين‌که آمريکا يا غرب یا سازمان ملل درباره‌ی حقوق بشر در ایران سخن بگويند، و رهبران سياسی ايران، چه خائن باشند و چه خادم، در برابر آن موضع بگیرند و بگويند به شما ربطی ندارد، موضع درستی است؟ در واقع مراد من اين است که به روشنی بدانم آيا مهدی نه تنها در گفتار بلکه در عمل هم نقدش يکدست و يکپارچه است یا فقط وقتی به نقد رهبران سياسی ایران می‌رسد تیغ‌اش می‌برد ولی وقتی به مخالفان می‌رسد، ناگهان تیغ‌اش کُند می‌شود؟

اولویت انسان بودن بر ايرانی بودن، مسلمان بودن، اپوزيسيون بودن و روشنفکر بودن
نکته‌ی سوم مهدی – در نقد این‌که ما پیش از اپوزيسيون ايرانی بودن، انسان هستیم - به باور من آشفته و متناقض است. این نکته را به طور کامل نقل می‌کنم: «ما عین همین مشکل را با جمهوری اسلامی داریم. مقامات و پیروان فکری جمهوری اسلامی هم می گویند ما اول از همه مسلمان ایم و باید به اسلام فکر کنیم و به دنیای اسلام. من با چنین دید مشکل بنیادین دارم. من همه چیزم را در ایران و ایرانی بودن تعریف می کنم. ما انسان هستیم اما انسانی ایرانی و زاده و پرورده و دلبسته ایران. ما نقش معینی در سیاست ایران بر عهده داریم که آن را در چارچوب اپوزیسیونی تعریف می کنیم. ما اول از همه در برابر ایران و آنچه در آن می گذرد مسئول ایم. درخواست ما از دیگران هم در چارچوب منافع متقابل است. خواهند می پذیرند نخواهند نمی پذیرند. این یک رفتار اخلاقی نیست. اخلاقی هم هست اما اولا سیاسی است.»

مهدی همه چیزش را در ایران و ايرانی بودن تعریف می‌کند و به عبارت دقيق‌تر، ملیت او بر بشریت او قید می‌زند. دقت کنید که من ملتفت‌ام که هر انسانی ناگزیر در يک نقطه‌ی جغرافيایی متولد می‌شود ولی اين جبر جغرافيايی «علت» است نه «دليل». پای بر فرق علت‌ها نهادن یعنی همین‌که از این قيد‌های تصادفی فاصله بگیری و ایرانی بودن‌ات را در پرتو انسان بودن‌ات بفهمی. این موضع مهدی، هیچ تفاوتی با موضع جمهوری اسلامی ندارد. آن‌ها می‌‌گويند ما اول مسلمان هستیم بعد ايرانی. مهدی هم می‌گويد من اول ايرانی هستم بعد انسان (ولو عین عبارت‌اش اين نباشد). مهدی درست همین‌جا يک جهش دارد: بحث از تقدم انسان بودن بر ایرانی بودن (يا اپوزيسيون بودن يا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بودن يا فيلسوف بودن و الخ) را ناگهان رها می‌کند و می‌رسد به این‌که ما در مقام اپوزيسيون بودن در قبال ایران مسؤول‌ايم. خوب این‌که روشن است و در آن نزاعی نيست. مثل این می‌ماند که يک نفر که در انگلیس عضو حزب کارگر باشد بگويد من فقط در قبال حزب خودم مسؤول هستم و کاری به سياست‌های حزب محافظه‌کار ندارم. بله، او راست می‌گويد ولی اگر پای اتخاذ موضعی در ميان باشد که فوق سياست‌های محافظه‌کار و کارگر باشد، او حق ندارد مسؤولیت انسانی و اخلاقی‌اش را قربانی سياست حزبی کند. مغالطه‌ی مهدی درست همین‌جاست. این‌که مهدی در دو جمله‌ی پياپی هم آن را اخلاقی می‌نامد و هم از آن سلب اخلاقيت می‌کند را نفهميدم ولی مهدی به جای پاسخ دادن به من، هم‌چنان مشغول نقد موضع جمهوری اسلامی است. مگر بحث ما اين بود که ما اول مسلمان‌ایم و بعد ايرانی؟ مسلمان بودن و ایرانی بودن هر دو به يک اندازه بشریت آدمی را قید می‌زنند در حالی که نسبت انسان بودن با مسلمان بودن و ايرانی بودن، نسبتی یکسان است.

مهدی در نکته‌ی دهم‌ همین نکته را به شکلی ديگر تکرار می‌کند. سخن من هيچ ربطی به «انترناسيوناليسم روسی» ندارد. من نمی‌فهمم واقعاً روس‌ها چه می‌‌گويند ولی این برچسب زدن مهدی – که در ذيل آن می‌خواهد تکليف اصل بحث را با نفی ضمنی شوروی و روس روشن کند – دور شدن از ادب بحث است. اين انسان‌گرایی که من از آن سخن می‌گويم هم در غرب و هم در شرق سابقه و نسب‌نامه دارد. هم در جهان مدرن وجود دارد و هم در جهان سنتی. کمترین ارتباطی هم به تقسیم‌بندی‌های سیاسی و ايدئولوژيکی که مهدی وارد قصه می‌کند ندارد.

فروکاستن باور به اولویت عزت و کرامت آدمی به آدم‌خواری جمهوری اسلامی يعنی قلب کردن و وارونه کردن اين موضع. اين مغالطه‌ی عظيمی است که بگوييم تکيه بر انسان بودن آدمی – نمی‌دانم چرا مهدی پای جهان‌شهری‌گری را که مبنای‌اش از نظر من کثرت‌گرايی است در اين بند از نوشته‌آش گشوده است – منافات با وطن داشتن آدمی دارد. مثل روز روشن است که هر انسانی وطنی دارد. مهدی با خلط کردن اين موضع با موضع آشفته و ايدئولوژيک جمهوری اسلامی که آرمان خودش را آرمانی برای بشريت قلمداد می‌کرد و در متن‌اش غيريت‌سوزی و ديگری‌تراشی مندرج است، از رويکردی که به روشنی جهان‌شمول است و فارغ از مرزهای سياسی و عقيدتی می‌ايستد، و در آن دیگری است که اساس است و غيریت‌تراشی بی‌معناست، اصل مسأله را تباه می‌کند. هيچ سخنی نمی‌توانست به این اندازه از تکيه بر انسان بودن دور باشد که مهدی آن را با ايدئولوژی جمهوری اسلامی یکی کند. با منطق مهدی، تمام قوانين حقوق بشر بین‌المللی هم عاقبت سر از ایدئولوژی جمهوری اسلامی در می‌آورند چون انسان بودن را بر ايرانی بودن يا آمريکايی بودن مقدم می‌دارند.

در باب وکالت
مهدی در بند آخرش می‌نويسد: « اگر کسی به فرد الف وکالت نداده که حرفی بزند به فرد ب هم وکالت نداده که با او مخالفت کند. یعنی که اگر این سخن مغالطی درست می بود هیچ ارزش و معنایی نداشت. چون مثلا همانقدر که در باره مخالفان و منتقدان گنجی و دباشی صادق است در باره خود گنجی و دباشی هم صادق است. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همه ما گروههایی از مردم هستیم که می کوشیم با روشهای مختلف گروه خویش را به مخاطبان وسیعتر عرضه داریم و بر افکار ایشان تاثیر بگذاریم. اگر بحث وکالت هم باشد هنوز وقت اش نرسیده است. وقتی رسید رای مردم است که تعیین خواهد کرد. تا آن زمان وجدان مردم و تمایل آنها به این یا آن گروه است که وجود دارد نه بیش». مهدی درست می‌گويد ولی سخن‌اش دقيقاً موضع خودش را سست می‌کند.

مهدی در واقع همان سخن مرا تکرار می‌کند که وقت‌اش که برسد خود مردم تعيين می‌کنند چه باید کرد. اين سخن بيش از هر چيز متوجه کسانی می‌تواند باشد که يا صراحتاً دعوت به حمله‌ی نظامی به ایران می‌کنند يا نتيجه‌ی عملی موضع‌گيری‌شان حمله‌ی نظامی به ايران است. مردم دقیقاً به کسانی وکالت نداده‌اند که از جانب آن‌ها بخواهند تصميمی بگیرند که باعث ویرانی زندگی‌شان و فروریختن بمب بر سرشان شود. نام بردن از گنجی و دباشی هم در اين متن بی‌وجه است و شخصی کردن قصه (به زبان دیگر مهدی می‌گويد اگر به من وکالت نداده‌اند به گنجی و دباشی هم کسی وکالتی نداده؛ ولی حتی اگر گنجی و دباشی هم بخواهند خود را نماينده‌ی تمام مردم بدانند و برای آن‌ها تعيين تکلیف کنند، وضع همين است). در سخن من هيچ مغالطه‌ای نيست. مغز سخن من این است که برای این‌که بدانيم مردم چقدر از جمهوری اسلامی به تنگ آمده‌اند و برای تغيیر دادن اين وضعيت خواهان چه چيزی هستند، ما حق نداریم دل خوش کنیم به تخيلات خودمان يا جهت‌گيری‌های اپوزیسیونی متبوع خودمان. یادمان نرود که ایران فقط سبزها نيستند. شمار گروه مقابل هم کم نيست. نقطه‌ی مشترک همه‌ی اين‌ها انسان بودن است. 

 ساير نکات مهدی هم‌چنان به نزاع او با گنجی باز می‌گردد و اين‌که گنجی به فلان بيانيه تاخته است و آن‌ها را تخريب کرده است. نزاع‌های سياسی بیرون از بحث من می‌ايستند. ولی بايد به ياد داشت که وقتی ما از «شجاع بودن» گنجی سخن می‌گوييم، متعلق شجاعت او به روشنی ايستادن در برابر نظام جمهوری اسلامی است. اتفاقاً همين‌جاست که خود مهدی گرفتار ناب‌گرايی است. از نظر او لابد شجاع کسی است که در تمام زندگی‌اش معصوميت دارد و اگر یک جا شجاعت به خرج داد باید در تمام جاهای ديگری که از نظر من فلان رفتار شجاعت است، هم‌چنان باشد که ما می‌گوييم و گرنه در همه جا شجاعت‌اش زیر سؤال رفته است. اين تحلیل را من مغالطه می‌دانم و برخورد شخصی با مسأله کردن. اين‌که قصه‌ی گنجی با نيروهای سياسی اپوزيسيون چگونه حل می‌شود، مسأله‌ی من نيست و خارج از بحث من است. گنجی و مهدی خودشان بهتر می‌توانند مسأله‌شان را حل کنند.

البته هم‌چنان نکات ديگری در ميان سخنان مهدی هست که نيازمند پاسخ است ولی اين را موکول می‌کنم به يادداشت ديگری که بتوانم قصه را بيشتر باز کنم.

اخلاق مهم است – ۲

سياست می‌گوید «هم‌چون مار عاقل باش»؛ اخلاق می‌افزاید که (به مثابه‌ی شرطی محدودکننده) «و هم‌چون کبوتری بی‌تزویر و ساده باش»
ايمانوئل کانت؛ «فلسفه‌ی عملی» (کیمبریج ۱۹۹۶؛ ۸:۳۷)
«اقتباس و برگرفتن سياست و قانون از اخلاق ضروری است»
ژاک دريدا؛ «بدرود با ايمانوئل لويناس» (ترجمه‌ی انگليسی؛ انتشارات دانشگاه استنفورد؛ ۱۹۹۹؛ ص. ۱۱۵).

در ميان فلاسفه، به طور مشخص می‌توان به کانت و دریدا اشاره کرد که عميقاً قايل به سياست اخلاقی هستند. طبعاً از زمان کانت و دریدا اتفاق‌های زیادی در سياست افتاده است اما دست‌کم برای این‌که پيشینه‌ی بحث را روشن‌تر کنیم و بخشی از ادله‌ی اين دو را در خصوص نسبت اخلاق و سياست ترسیم کنيم خوب است ببينیم موضع کانت و دريدا چه مضامينی از نسبت اخلاق و سياست را بررسی می‌کنند.

دريدا زیر نفوذ رويکرد کانت به اخلاق و سياست است و از سوی ديگر می‌خواهد از کانت عبور کند. به گفته‌ی خود او «من اولترا-کانتی هستم. کانتی هستم ولی بيش از کانت هستم.» دریدا روايت اغراق‌آميز از اخلاق به دست می‌دهد که ورای ملاحظات سياسی است اما در همان حل می‌پذیرد که باید به در نظر گرفتن دغدغه‌های سياسی عمل کنيم.

کانت استدلال می‌کند که اخلاق (ethics)، يا به تعبير دقیق‌تر اخلاقيات (morality) برای او، و سياست با هم تضاد و کشمکشی پيدا نمی‌کنند چون اخلاق بر آن‌چه که می‌توان در سياست انجام داد قید می‌نهد. دريدا هم استدلال مشابهی دارد که اخلاق بايد هميشه دست بالا را بگيريد و مقدم بر سياست باشد يا سياست باید از اخلاق اقتباس شود. اما، برای کانت اخلاق يا اخلاقيات مبتنی بر امکان‌هاست و برای دریدا اخلاق لزوماً با امتناع‌ها هدایت می‌شود.

نزد دريدا، اخلاق متشکل است از مطالبات بی‌قید و شرط و سياست برساخته از راهبردهايی است که ما باید برای پاسخ دادن به پيامدها و تأثيرهای احتمالی تصميم‌های‌مان تدارک و تمهيد کنيم. نزد کانت، حق (آن وظايفی که می‌توانند الزام و تحميل شوند) در کنار فضايل (وظایفی که الزامی نيستند و بر کسی تحمیل‌شدنی نيستند) اخلاقيات يا اخلاق را می‌سازند.

کانت معتقد است که تنها آن محدوديت‌های اخلاقی که می‌توانند تحميل شوند، بايد بخشی از سياست باشند ولی دريدا فضايل اخلاقی را هم بخشی ضروری از سياست می‌داند.

اولين پرسشی که به ذهن خطور می‌کند اين است که آيا اخلاق و سياست جايی با هم تضاد و تعارض پیدا می‌کنند يا نه. موضع کانت اين است که «تمام سياست باید در برابر حق زانوی ادب به زمين بگذارد» (کانت، «فلسفه‌ی عملی»: به سوی صلح دايمی؛ ۸:۳۸۰) اما بايد به یاد داشت که برای کانت تنها آن جنبه‌های قابل‌الزام اخلاق هستند که با سیاست ربط پيدا می‌کنند.

مبنای نخستين این موضع کانت که میان سياست و اخلاق تضاد و تعارضی نيست اين دیدگاه است که ما هميشه اختيار و آزادی عمل اخلاقی را داريم. او مدعی است که اخلاقیات تنها زمانی اعتبار و اتوريته‌ دارند که ما توانايی عمل به آن‌ها را داشته باشيم و باید نسبتی ميان اختيار آدمی و عمل اخلاقی او بر قرار باشد. جایی که يکسره عمل آدمی از سر جبر باشد، هیچ وجه اخلاقی به عمل او تعلق نمی‌گیرد.

از اين فرض که کانت سياست را کاربست اخلاقيات می‌داند (آن جنبه‌هايی از اخلاقيات که عقيده‌ی حق را توصیف می‌کنند)، اين نتيجه گرفته می‌شود که هر گونه تنش و تعارضی در این کاربست اخلاقیات می‌تواند آرمان‌گرايی اخلاق را سست کند و آن را خويشتن‌دوستانه و خودکامانه کند (اما هانا آرنت با کانت موافق نيست که سياست عقیده‌ی حق است که جامه‌ی عمل به خود پوشيده باشد و از نظر آرنت سياست و اخلاق دو ساحت متمايزند؛ نگاه کنید به: آرنت، «مسؤولیت و داوری»؛ نيويورک ۲۰۰۳: ۱۴۷-۵۸؛ این بخش از کتاب آرنت خصوصاً برای مفهومی که من از «مسؤوليت» مد نظر دارم و در سیاست اخلاقی محوری است، متنی است بسیار خواندنی). در نتيجه،‌ شکايت از اين‌که ميان سياست و اخلاق تضاد و تعارض به وجود می‌آيد، صرفاً شکایتی است از سر تن‌آسانی. به تعبیر دقیق‌تر، اين‌که کسی ميان اخلاق و سياست تعارضی ببيند، از نظر کانت، مشکل از تعارض میان اخلاق و سياست نيست بلکه مسأله در کاربست اخلاق در سياست است و اين فرد و شخص است که نمی‌خواهد به خود زحمت اخلاقی بودن در سياست را بدهد و گرنه سياست می‌تواند به خوبی پذيرای عمل اخلاقی باشد.

وقتی کانت ادعا می‌کند که می‌تواند يک سياست‌مدار اخلاقی داشت که دورانديشی‌های سياسی را با اخلاقيات سازگار می‌کند ولی يک اخلاق‌گرای سياسی که اخلاقيات را با منافع سياسی يک دولتمرد سازگار می‌کند، نمی‌تواند وجود داشته باشد، مرادش همين نکته است.

کانت استدلال می‌کند که هر تلاشی برای هم‌نوا کردن و سازگار کردن اخلاق با منافع سياسی مفهوم حق را يکسره سست و ضعیف می‌کند و به جای آن زور را می‌نشاند که در نتیجه دیگر هیچ نشانی از اخلاقی بودن در آن باقی نمی‌ماند.

کانت می‌گويد که تضاد و تعارض ميان اخلاقيات و سياست تنها به طور ذهنی و سوبژکتيو در تمايلات منفعت‌جويانه‌ی مردم می‌تواند وجود داشته باشد و می‌گويد که خطر واقعی در عمل اخلاقی خودفريبی است که ما را قانع می‌کند که پی گرفتن منافع خودمان به جای عمل به وظايف‌مان رفتاری است موجه.

دريدا موضع‌اش را در باب نسبت ميان اخلاق و سياست به صريح‌ترين شکلی در «اخلاق و سياست امروز» (در کتاب: «مذاکرات: مداخله‌های و مصاحبه‌ها»؛ صص ۲۹۵-۳۱۴) بيان می‌کند هر چند در آثار دیگرش هم باز به همين پرسش باز می‌گردد از جمله در «بدورد با ايمانول لويناس». تکيه‌ی دریدا بر مسؤولیت آدمی برای درک این مفاهيم است:

«البته مسؤولیت اقتضا می‌کند که پيش از ارایه‌ی هر پاسخی به مسأله، اساساً تبيين تدریجی، صبورانه و سخت‌گيرانه‌ای از مفاهيمی که در بحث به کار رفته است ارایه شود... نه تنها برای کلمه‌های «اخلاق» و «سياست» بلکه برای تمامی کلمات و واژگان ديگری که به نحوی به آن‌ها مرتبط می‌شوند»  (همان؛ ص. ۲۹۵)

دريدا می‌گويد که همه‌ی تصميم‌های اخلاقی و سياسی از فوریت ساخت و شکل می‌گيرند دقيقاً به این دلیل که ما ناگزیریم بدون يقین داشتن درباره‌ی درست بودن کاری که انجام می‌دهيم اين تصمیم‌ها را بگيریم. دریدا می‌‌گويد که در اخلاق و سياست اين ساختِ فوريت «هم‌زمان شرط امکان و شرط امتناع هر مسؤولیتی است».

نزد دریدا، یک زمینه‌ی مشترک ديگر اخلاق و سياست این است که هر دو به اين پرسش پاسخ می‌دهند که: «چه باید بکنم؟» و ما بايد به این پرسش پاسخ‌هايی سنجیده و مسؤولانه بدهیم.

دریدا می‌گويد: «از آن‌جايی که این مسؤوليت اخلاقی به امری بلاشرط متوسل می‌شود که تحت حاکميت يک اصل ناب و جهان‌شمولی است که پیشاپيش صورت‌بندی شده است، اين مسؤولیت اخلاقی، اين پاسخ اخلاقی می‌تواند و بايد فوری باشد و، به اختصار، ساده باشد و بلافاصه در پی هدف اصلی برود و آن را تا انتها دنبال کند بدون اين‌که گرفتار تحليل مسایل فرضی يا محاسبه‌ی منافع قدرت شود.در حالی که درست بر عکس، بنا به همان‌چه به نظر می‌رسد، مسؤوليت سياسی، از آن‌جايی که شمار زيادی از روابط، روابط قدرت، قوانین واقعی، علل و نتايجی ممکن، انگیزه‌های فرضی و غيره را لحاظ می‌کند، نيازمند زمان برای تحلیل است، نیاز به قمار کردن دارد یعنی محاسبه‌ای که هيچ وقت مطمئن نيست و نيازمند یک راهبرد است.» (همان، ص. ۳۰۱)

این توصیف غنی از تفاوت بنيادین میان اخلاق و سياست نشان‌دهنده‌ی تمایزی است که کانت میان اتکاپذيری اخلاق و اتکاناپذيری انگيزش‌های صرفاً فرضی قایل است. اخلاق جايگاهی بالاتر و غیرعملی‌تر را اشغال می‌کند که اصول بی‌قيد و شرط آن به این معنا هستند که آدمی می‌تواند با تکيه بر آن‌ها بلافاصله واکنش نشان دهد در حالی که سياست که در اين نگاه با راهبردهای عملی روزمره سر و کار دارد، مستلزم اين است که به دقت طراحی و برنامه‌ريزی شود.

کانت عدالت را اساساً مفهومی اخلاقی می‌بیند که با قانون، یا حق، قیاس می‌شود که مفهومی است اوراق‌پذیر.

تلقی کانت از سياست، که باید در برابر اخلاق زانو به زمين بزند، چه بسا اين تصور را ایجاد کند که او تصوری از واقعيت سياست ندارد. اما ديدگاه کانت به نوعی آگاهی از پيچيدگی‌های سیاست را بيش از دیدگاه دریدا نشان می‌دهد. کانت متذکر می‌شود که پی‌روی از اوامر اخلاقی باید با حکمت سياسی آميخته شود و درک از این‌که بهترين راه نهاد‌سازی يا عمل کردن در راستای صلح دايمی چی‌ست. مانند مار عاقل بودن برای کانت يعنی اين. کانت توضيح می‌دهد که چگونه اين تصور به وجود می‌آيد که ميان سياست و اخلاق تعارضی هست.

نخست اين‌که التزام به شعارهای سياسی باید از مفهوم وظیفه در برابر حق و درستی مشتق شده باشد. در داخل دولت‌ها، اين حقوق عبارت‌اند از آزادی، برابری، و استقلال که اصولی هستند که دولت‌ها بر مبنای آن‌ها تشکیل می‌شوند.

برای این‌که اخلاق به شکل حق در سياست اعمال شود کانت معتقد است که حق را باید بتواند علنی و آشکار کرد.

صورت‌بندی متعالی او از حق عمومی این است: «همه‌ی اعمالی که مربوط به حقوق ديگران می‌شود نادرست هستند اگر شعارشان ناسازگار با علنی و آشکار شدن‌شان باشد». مفهوم کليدی در این‌جا اين است که اقداماتی که ممکن است بر سرنوشت ديگران اثر بگذارند، در صورتی که پنهان و مخفی نگه داشته شوند، غیرقابل‌قبول‌اند. اما، از نظر کانت، بر عکس اين ماجرا صادق نيست – اعمالی که با آشکار شدن و تبليغ شدن سازگار می‌افتند لزوماً درست و حق نيستد چون يک دولت بسيار قدرت‌مند هم می‌تواند شعارهای‌اش را کاملاً علنی و آشکار بیان کند. قدرت داشتن چنین دولتی به اين معناست که هيچ نگران اين نيست که در برابر شعارهای‌اش مقاومت يا مخالفتی صورت بگيرد. استدلال کانت به نفع اين اصل حق عمومی به قرار زیر است:

«چون شعاری که من نتوانم افشای‌اش کنم به خاطر این‌که نقض غرض می‌شود و بايد حتماً برای موفق شدن مخفی نگه داشته شود و نمی‌توانم بدون برانگیختن اعتراض ناگزیر همگان به پروژه‌ام علناً به آن اذعان کنم، می‌توان مقاومتِ لازم و جهان‌شمول، و لذا پيش‌بينی‌پذیر و پيشينی، هر کسی را در برابر من از بی‌عدالتی‌ و بیدادی که مایه‌ی تهدید همگان است، مشتق کرد.» (کانت، همان، ۸:۳۸۰)

اين اصل هم اخلاقی است (بخشی از عقيده‌ی فضيلت) و هم قانونی و حقوقی است (مرتبط با حق) و کانت کوشش می‌کند نشان دهد که اين اصل چگونه با حقوق مدنی، بین‌المللی و جهان‌شهری سازگار است. نخست اين‌که حق مدنی به حقوق داخل يک دولت باز می‌گردد. کانت قایل است به حق انسان‌ها نسبت به این‌که دولت به او احترام بگذارد: «حق انسان‌ها بايد مقدس انگاشته شود، ولو قدرت سیاسی هر از خودگذشتگی و هزينه‌ای که لازم باشد برای آن بدهد.» (کانت در ادامه‌ی این بند، رسماً «شورش» را محکوم می‌کند و جانب دولت‌ها را می‌گيرد که اين موضع کانت را جداگانه می‌توان بررسی کرد و ادبيات‌اش را خواند).

دوم اين‌‌که حق بين‌الملل حق ملت‌هاست. کانت می‌گويد: این حق باید يک ارتباط مستمر و آزادانه‌ی دولت‌هاست. حق جهان‌شهری حق پذیرایی شدن و ديدار از همه‌ی کشورهای جهان است.

به روايت کانت، سیاست می‌تواند با اخلاقیات در درون يک اتحاديه‌ی فدراتيو از دولت‌ها که صلح را حفظ می‌کنند، متناسب شود:
«به اين ترتيب، سازگاری سياست با اخلاق تنها در داخل یک اتحاديه‌ی فدراتيو ميسر است (که به طور پيشينی مفروض تلقی می‌شود و بنا به اصول حق لازم است) و همه‌ی احتیاط‌های سياسی مبنای‌شان باید تأسيس چنين اتحاديه‌ای با اعلی درجه‌ی ممکن باشد که بدون آن همه‌ی دقت‌ورزی‌های آن بی‌عدالتی نقاب‌دار خواهد بود» (کانت، همان، ۸:۳۸۵). این نکته در کلام کانت نشان می‌دهد که، عقلاً، تا زمانی که دولت‌ها در جنک باشند یا تمایلی به پی‌گیری صلح نداشته باشند، عمل سياسی و اخلاق احتمالاً با هم در تعارض خواهند افتاد.

این یادداشت دوم، بيشتر به منظور طرح زمینه‌ی فلسفی لزوم وجود سياست اخلاقی، به شکلی که کانت و دریدا مد نظر دارند، بود. در يادداشت بعدی کوشش می‌کنم به جوانب ديگر همین بحث از نظر کانت و دریدا بپردازم. در يادداشت حاضر، ارجاعات من به مقاله‌ی مارگريت لا کز در شماره‌ی ۶، سال ۳۵ مجله‌ی «نظريه‌ی سياسی»، صفحات ۷۸۱-۸۰۵ بوده است. عنوان این مقاله اين است: «در تقاطع: کانت،‌ دريدا و نسبت ميان اخلاق و سياست».

بلاگ‌چرخان‌های ديگر!

بلاگ‌چرخان زمانه
بلاگ‌چرخان ملکوت
خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.34
Free counter and web stats